سیمون دوبوار می گوید که زن، زن به دنیا نمی آید، بلکه به تدریج زن می شود.
توی تمام ِ لحظاتی که نشستم زیر ِ باران و رفتنت را نگاه کردم، حس ِ تدریجی ِ درد کشیدن برای ِ زن شدن را داشتم. این باران ِ لعنتی ِ اردیبهشت...
پ.ن: روز ِ خوبی بود. روز ِ خوبی نبود، روز ِ خوبی بود... این تفسیر تمام ِ امروز ِ من است! از هر وری هم نگاه کنی، الان توی ِ قسمت ِ خوبش هستیم. ته ِ دلم، مزه ی یک سفر ِ شور انگیز است.
پ.ن: سپیده دوست ِ جدید ِ من است. شاید برای ِ دوست ِ من بودن زیادی خوشگل باشد. چون من کلن به زیبایی اهمیتی نمی دهم. من ترجیح می دهم دوستم چیزی حالیش باشد تا اینکه بینی ِ خوش فرمی داشته باشد. اما سپیده، کنار ِ همه خنگ بازی هایش که مختص ِ آدم های ی خوشگل است، دل ِ مهربانی دارد. همیشه بوی ِ بچه ها را می دهد و چشمهاش پر از شور ِ زندگی است. فکر می کنم به بودن ِ همچین آدمی توی زندگیم نیاز داشتم!
پ.ن: آقای ِ «د» همکار و دوست ِ من است. یک جورهایی باهاش راحت هستم و در کنارش احساس ِ امنیت می کنم. دوست ِ آقای «د» یک شب برایش اسمس می زند که من را حلال کنید و بعد گوشی اش را خاموش می کند.فردا شب، توی جنگلهای ِ لویزان، در حالیکه خودش را به شاخه درختی دار زده بود پیدایش می کنند. آقای ِ «د»، طناب را از گردنش باز می کند و دراز به دراز می گذاردش پای ِ درختی که حداقل دو بسته ته سیگار پاش ریخته شده بوده است. و می شیند کنارش و های های گریه می کند. صبح که دیدمش، قیافه اش دیدنی بود. چشمهای ِ باد کرده و شانه های ِ فرو رفته. آدم نمی داند توی ِ این ایران ِ لعنتی، چطوری آدم ها را دلداری بدهد وقتی بغل کردن ممنوع است.
پ.ن: 15 روز ِ پیش، وقتی که تنهایی داشتم از مشهد برمی گشتم، با خودم فکر کردم که چقدر زود دلم برای ِ صحن گوهرشاد ِ دمدمهای ِ صبح تنگ شده است. 15 روز ِ دیگر، قرار است با دوستهام دوباره به مشهد بروم. بروم تا دلم را، از گوشه های ِ صحن گوهر شاد جمع کنم. از لابه لای ِ دستهای ِ رو به آسمان ِ آدم ها...
پ.ن: شازده کوچولوی ِ خجالتی ِ من، با موهای ِ طلایی...